محمد تقي جعفري

322

تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى

ربودن عقاب موزهء رسول صلى الله عليه و آله را و بردن بر هوا و نگون كردن و از موزه مارى سياه فرو افتادن ( ( 3240 ) ) هر دو پا شست و به موزه كرد راى موزه را بربود يك موزه به پاى ( ( 3241 ) ) دست سوى موزه برد آن خوش خطاب موزه را بربود از دستش عقاب ( ( 3242 ) ) موزه را اندر هوا برد او چو باد پس نگون كرد و از آن مارى فتاد ( ( 3243 ) ) در فتاد از موزه يك مار سياه ز ان عنايت شد عقابش نيك خواه ( ( 3244 ) ) پس عقاب آن موزه را آورد باز گفت هين بستان و رو سوى نماز ( ( 3245 ) ) از ضرورت كردم اين گستاخيى من ز ادب دارم شكسته شاخئى ( ( 3246 ) ) واى كاو گستاخ پايى مىنهد بىضرورت كش هوا فتوى دهد ( ( 3247 ) ) پس رسولش شكر كرد و گفت ما اين جفا ديديم و خود بود آن وفا ( ( 3248 ) ) موزه بر بودى و من درهم شدم تو غمم بردى و من در غم شدم ( ( 3249 ) ) گر چه هر غيبى خدا ما را نمود دل در آن لحظه به خود مشغول بود ( ( 3250 ) ) گفت دور از تو كه غفلت از تو رست ديدنم آن غيب را هم عكس توست ( ( 3251 ) ) مار در موزه ببينم در هوا نيست از من ، عكس توست اى مصطفى ( ( 3252 ) ) عكس نورانى همه روشن بود عكس ظلمانى همه گلخن بود ( ( 3253 ) ) عكس عبد اللَّه همه نورى بود عكس بيگانه همى كورى بود ( ( 3254 ) ) عكس هر كس را بدان اى جان ببين پهلوى جنسى كه خواهى مىنشين